آااااای ای قله های سفید پوش
آااااای ای روزگار جوانی ...
پ.ن. محال است این آسمان شاعرمان نکند!
دلمان بدجوری برای یک ذره زندگی لک زده!
پس از مدتها سکوت با نوشتن برای تو دوباره آغاز کنم سمیرای عزیزم! همانگونه که تو هم دوباره آغاز کرده ای تجربه جدیدی از زندگی را!
14 مرداد صبح شماره ات را گرفتم. شنیدم که: The mobile cell is off! با حسرت به مامان نگاه می کنم و می گویم: رفته!!!
دیگر دلم نمی خواهد مثل قدیمتر ها دکتر حالت را از من بپرسد، دیگر نمی توانم موذیانه لبخند بزنم و بگویم: «کاملا خوبه، اتفاقا همین دیروز با هم بودیم!»
می دانی حسرتم از چیست؟ خیلی کم داشتمت! خیلی کم! خیلی کم! اولین لذت کتابفروشی های کریم خان را با تو تجربه کردم، اولین موزه هنرهای معاصر را با تو تجربه کردم، اولین نغمه ی عاشقی را در کنار تو تجربه کردم، اولین کوچه رفاهی را با تو تجربه کردم! گاهی به آیلر حسودیم می شود که بیشتر از من تو را داشت!
مزه آخرین بستنی را که با هم خوردیم هیچ وقت فراموش نمی کنم! بالاخره خریدیم! شمعدان هایی با پایه ی سیلور و حباب شیشه ای! هم سبک شد هم زیبا! توی چمدان هم جا می شود برای روز هجرت! برای آن گلدان قشنگ که اولین هدیه مان بود هم بهترین جا را در نظر گرفته ام: میان دو لاله سیلور مقابل آینه! وقتی رفتند آنجایی که باید باشند، عکس دسته جمعی شان را برایت می فرستم! حتما خوشت می آید، مطمئنم! و گرنه اینقدر عاشقت نبودم!
خواستم اینها را در ایمیلی برایت بنویسم اما بعد با خودم گفتم این غمی شخصی نیست، غمی است به وسعت دنیای دوستی هایم، می دانم حداقل 90 درصد آدمهایی که این را می خوانند حداقل یک بار در زندگیشان این درد را عمیقا احساس کرده اند و حتی بیش از یک بار! مثل خود من که برای چندمین بار است که این غم پر از حسرت را تجربه میکنم: آذین، مهتاب، مریمی، شهرام ... و حالا تو، سمیرای همدلم!
خانه ام ابری است
یکسره روی زمین ابری است با آن
از فراز گردنه، خرد و خراب و مست
باد می پیچد
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من
آی نی زن، که تو را آوای نی برده است دور از ره کجایی؟
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته است.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب خرد از باد است،
و به ره ، نی زن که دایم می نوازد نی، در این دنیای ابر اندود
راه خود را دارد اندر پیش.
نیما یوشیج-1331
از اين ميهمان خانه يِ مهمان كُشِ روزش تاريك كه به جان هم
نشناخته انداخته است.
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشيار
دیروز داشتیم به این فکر می کردیم که بهترین دوستانمون تک تک از پیشمون می رن و فقط یه همت بلنده که می تونه ما رو باز هم به هم برسونه! شایدم فقط دست خدا!
ما چقدر همدیگه رو دوست داشتیم وقتی تقریبا هر روز همدیگه رو می دیدیم و حالا چقدر که فقط گاهی صدای روح هم رو٬ تو نامه ها میشنویم؟!! خیلی زیاد و حالا زیاد یا زیاد و حالا خیلی زیاد؟!
آني دلم هواي نوشتن كرد! اين روزها خيلي خيلي كمتر مي خوانم و به همين خاطر هم كمتر هوس نوشتن مي كنم! جبر زمانه است ديگر. كاريش نمي توانم بكنم! خودم را محكوم به نخواندن كرده ام. حتي پروكسي كامپيوتر را هم پاك مي كنم و... و... و...
نمي آيد!!!! كلمه ها براي شكل گرفتن مفاهيم توي ذهنم جفت و جور نمي شوند! نمي توانم حسم را روي واژه ها سوار كنم! مي نويسم و پاك مي كنم. مي نويسم و پاك مي كنم. مي نويسم و پاك مي كنم!
چشم هام پر از خواب شده است. فايل ها را جمع و جور مي كنم تا زودتر سرم را به بالش مبارك برسانم.
پ.ن: دوستان قديمي! بهار پر بارونتون مبارك باشه!!!
همانا خداوند آمرزنده مهربان است.
کاش خدا را آنقدر می خواندم تا همچون سوگوشی ها٬ مرا روی زلالی آب ها به رقص در می آورد!
سناتور جان این ورد پرس چه می گوید؟!!!
"مثل بارون اگه نباری
خبر از حال من نداری...
گل سنگم گل سنگم...
همه آهم همه دردم
مثل توفان پر گردم..."
چند روزه که بلندترین صدایی که اینجا به گوش می رسه٬ صدای هایده س! این صدا پر از یه عالمه آدمه! پر از یه عمر خاطره مشترک!
چقدر دلم هوای حیاط پشتی رو کرده، یه چیزی تو گلوم گیر کرده که انگاری با هیچی پایین نمیره.نمی دونم چرا این بار حالم هیچ قصد خوب شدن نداره...
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
این روزا شبیه نویسندهای شدم که یه داستانی رو شروع کرده به نوشتن و این قدر غرقش شده که فراموش کرده اینا همه یه قصهان! همش دلخور میشه از نقشهایی که شخصیتهای داستان، دارن بازی میکنن و ناراحته از سرانجام این داستان... غافل از اینکه خودش با دستای خودش اونا رو پرورش داده!
---
این روزا خیلی دلم میخواد حرف بزنم، ولی برعکس همیشه دلم میخواد اون آدم یه غریبه باشه... اینگاری که دوست دارم حرفهایی رو که خودم باید به خودم بزنم رو از زبون یه نفر دیگه بشنوم!
