بین خودخواهی و عزت نفس، تفاوت از زمین تا آسمان است!
بدون شرح
بین خودخواهی و عزت نفس، تفاوت از زمین تا آسمان است!
چه وقتی چمدان هایت را باز می کنی، و چه وقتی چمدان هایت را می بندی... اینقدر خاطره برات زنده می شه که تمام صورتت رو خیس می کنه...
رفتن و دل کندن سخته، حتی از جایی که روزگاری از آن بیزار بودی...
شروع کردن یه مسیر جدید، همیشه سخته و پر از اضطراب...
سال هاست که دوست نداشتم دیگه صدای چرخ چمدان رو روی سنگفرش، که همیشه شروع یه مرحله سخت تر از مراحل قبل رو برام تداعی می کرده...
خدای را مددی...
دیدی ای دل که غم عشق دگــــربار چه کرد / چون بشد دلبر و با یـــــــــار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بـــــــازی انگیخت / آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یــــــار / طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلــــــــــــــــی بدرخشید سحر / وه که با خرمن مجنون دل افگـــــار چه کرد
ساقیـا جام میام ده که نگارنده غــــــــــــیب / نیست معلوم که در پرده اســـــرار چه کرد
آن که پرنقـــــش زد این دایره میــــــــــــــنایی / کس ندانست که در گردش پرگــار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت / یار دیرینه ببینیـــــد که با یـــــــــــار چه کرد
یک گل بر می داره و شروع می کنه به کندن گلبرگ هاش...
دوستم داره! دوستم نداره! دوستم داره! ...
قبل از اینکه تموم بشه، کمی مکث می کنه، گل رو کنار میذاره... یه گل دیگه از توی سبد در میاره و شروع می کنه به کندن گلبرگ هاش...
دوستش دارم! دوستش ندارم! دوستش دارم! ...
این نوای ویولون آندره آ *پلک هایم را غلغلک می دهد! خسته ام! خسته ی خسته! نمی دانم این جمله ها به کجا ختم خواهد شد. بی هیچ فکری می آید و می رود. به دنبال پالایش و پیرایششان نیستم! بالاخره باز هم باید از یک جایی شروع کرد به نوشتن. کاش همین سطرهای بی اختیار شروعی باشد! باور نمی کنی ... یادم رفته بود برای اینجا نوشتن باید چه کنم!
* خواستم لینک خوبی بذارم ازش، ولی خب...خوب می دونین این روزا آدم فقط داره با فهرستی از سایت های انسان ساز مواجه میشه! خیلی دلگیرم!
- گل گاو زبان!
- تلقين!
- حرف هاي مينا!
- لبخند هاي مانيا!
- ...سارا هم خداحافظي كرد و رفت.
داشتم تو ذهنم مرور مي كردم ويژگي هاي بارز دوستاني كه داشتم و دارم... دوستاني كه رفتن و موندن...
مرور مي كردم درسهايي كه از هر كدوم ياد گرفتم... و درسهايي كه (شايد) به هر كدوم ياد دادم...
مرور مي كردم قضاوت هايي كه تو اولين برخوردا، از هر كدوم داشتم و داشتن...
روزها عجيب، سريع مي گذرن...
امروز براي كاري رفته بودم يه منطقه قديمي شهر، با بافت سنتي... بي هيچ دليلي ،يه حس سبكباري و آرامش عجيبي پيدا كردم...
ما آدمها گاهي يادمون مي ره كه چند ماه پيش، چند سال پيش، چه خواسته ها و چه آرزوهايي داشتيم...
يادمون مي ره كه اگه به اون خواسته ها رسيديم، ولو خيلي دير تر زماني كه فكر مي كرديم بايد بهشون برسيم، بايد شكرش رو بگيم... (اگرچه من بر اين باورم كه خواسته هاي و آرزوهاي آدم، تو قالب زمان اند كه مفهوم دارن!)
ما آدمها گاهي يادمون مي ره توكل كردن و صبر داشتن رو...