تبليغاتX
نون و نارنج

نون و نارنج

بدون شرح


بین خودخواهی و عزت نفس، تفاوت از زمین تا آسمان است!


+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 12:10  توسط فاطمه  | 

دل کندن

چه وقتی چمدان هایت را باز می کنی، و چه وقتی چمدان هایت را می بندی... اینقدر خاطره برات زنده می شه که تمام صورتت رو خیس می کنه...

رفتن و دل کندن سخته، حتی از جایی که روزگاری از آن بیزار بودی...

شروع کردن یه مسیر جدید، همیشه سخته و پر از اضطراب...

سال هاست که دوست نداشتم دیگه صدای چرخ چمدان رو روی سنگفرش، که همیشه شروع یه مرحله سخت تر از مراحل قبل رو برام تداعی می کرده...

خدای را مددی...



+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 19:25  توسط فاطمه  | 

):

صبا گر چاره داری وقت وقت است ...
+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 12:5  توسط فاطمه  | 


دیدی ای دل که غم عشق دگــــربار چه کرد / چون بشد دلبر و با یـــــــــار وفادار چه کرد


آه از آن نرگس جادو که چه بـــــــازی انگیخت / آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد


اشک من رنگ شفق یافت ز بی​مهری یــــــار / طالع بی​شفقت بین که در این کار چه کرد


برقی از منزل لیلــــــــــــــــی بدرخشید سحر / وه که با خرمن مجنون دل افگـــــار چه کرد


ساقیـا جام می​ام ده که نگارنده غــــــــــــیب / نیست معلوم که در پرده اســـــرار چه کرد


آن که پرنقـــــش زد این دایره میــــــــــــــنایی / کس ندانست که در گردش پرگــار چه کرد


فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت / یار دیرینه ببینیـــــد که با یـــــــــــار چه کرد


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 8:8  توسط فاطمه  | 

اتاق

هر چقدر هم كه چيدمان وسايل ها را عوض كني، هر روز ميز و كمد و كشوهايت را مرتب كني و حواست به تمييز بودن همه چيز باشه، باز هم فايده نداره... تا وقتي آدمهاي اتاق همان ها هستند با همان فكر، و فكر تو، هماني هست كه بود، هيچ جيز دلخوشت نمي كند... تا وقتي ذهنت آشفته است، نظم و زيبايي اشياء چيزي را عوض نمي كند... نمي دانم چــــــــــــطور توانستند اتاقي را كه آنقدر دوستش داشتي، تبديل كنند به اتاقي دلگير كه فقط كوتاهي سقفش اين روزها در نظرت مي آيد!
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 13:35  توسط فاطمه  | 

گل رز

یک گل بر می داره و شروع می کنه به کندن گلبرگ هاش...

دوستم داره! دوستم نداره! دوستم داره! ...

قبل از اینکه تموم بشه، کمی مکث می کنه، گل رو کنار میذاره... یه گل دیگه از توی سبد در میاره و شروع می کنه به کندن گلبرگ هاش...

دوستش دارم! دوستش ندارم! دوستش دارم! ...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 16:57  توسط فاطمه  | 

می دانی چیست؟! بد جوری احساس شاعرانگی دارم، بعد از مدتها. کمی هم بغض دارم.

این نوای ویولون آندره آ *پلک هایم را غلغلک می دهد! خسته ام! خسته ی خسته! نمی دانم این جمله ها به کجا  ختم خواهد شد. بی هیچ فکری می آید و می رود. به دنبال پالایش و پیرایششان نیستم! بالاخره باز هم باید از یک جایی شروع کرد به نوشتن. کاش همین سطرهای بی اختیار شروعی باشد! باور نمی کنی ... یادم رفته بود برای اینجا نوشتن باید چه کنم!



* خواستم لینک خوبی بذارم ازش، ولی خب...خوب می دونین این روزا آدم فقط داره با فهرستی از سایت های انسان ساز مواجه میشه! خیلی دلگیرم!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 19:19  توسط راحله  | 

به نظرت اثر كدوم يكي از اينها بيشتره ؟!؟

- گل گاو زبان!

- تلقين!

- حرف هاي مينا!

- لبخند هاي مانيا!

- ...
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 10:10  توسط فاطمه  | 

سارا هم خداحافظي كرد و رفت.

داشتم تو ذهنم مرور مي كردم ويژگي هاي بارز دوستاني كه داشتم و دارم... دوستاني كه رفتن و موندن...

مرور مي كردم درسهايي كه از هر كدوم ياد گرفتم... و درسهايي كه (شايد) به هر كدوم ياد دادم...

مرور مي كردم قضاوت هايي كه تو اولين برخوردا، از هر كدوم داشتم و داشتن...

روزها عجيب، سريع مي گذرن...


+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 12:47  توسط فاطمه  | 

آرزو

امروز براي كاري رفته بودم يه منطقه قديمي شهر، با بافت سنتي... بي هيچ دليلي ،يه حس سبكباري و آرامش عجيبي پيدا كردم...

ما آدمها گاهي يادمون مي ره كه چند ماه پيش، چند سال پيش، چه خواسته ها و چه آرزوهايي داشتيم...

يادمون مي ره كه اگه به اون خواسته ها رسيديم، ولو خيلي دير تر زماني كه فكر مي كرديم بايد بهشون برسيم، بايد شكرش رو بگيم... (اگرچه من بر اين باورم كه خواسته هاي و آرزوهاي آدم، تو قالب زمان اند كه مفهوم دارن!)

ما آدمها گاهي يادمون مي ره توكل كردن و صبر داشتن رو...


+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 23:50  توسط فاطمه  |