تبليغاتX
نون و نارنج

نون و نارنج

بدون شرح


آااااای ای قله های سفید پوش

آااااای ای روزگار جوانی ...

پ.ن. محال است این آسمان شاعرمان نکند!


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:27  توسط راحله  | 


دلمان بدجوری برای یک ذره زندگی لک زده!
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:50  توسط راحله  | 

پس از مدتها سکوت با نوشتن برای تو دوباره آغاز کنم سمیرای عزیزم! همانگونه که تو هم دوباره آغاز کرده ای تجربه جدیدی از زندگی را!

14 مرداد صبح شماره ات را گرفتم. شنیدم که: The mobile cell is off! با حسرت به مامان نگاه می کنم و می گویم: رفته!!!

دیگر دلم نمی خواهد مثل قدیمتر ها دکتر حالت را از من بپرسد، دیگر نمی توانم موذیانه لبخند بزنم و بگویم: «کاملا خوبه، اتفاقا همین دیروز با هم بودیم!»

می دانی حسرتم از چیست؟ خیلی کم داشتمت! خیلی کم! خیلی کم! اولین لذت کتابفروشی های کریم خان را با تو تجربه کردم، اولین موزه هنرهای معاصر را با تو تجربه کردم، اولین نغمه ی عاشقی را در کنار تو تجربه کردم، اولین کوچه رفاهی را با تو تجربه کردم! گاهی به آیلر حسودیم می شود که بیشتر از من تو را داشت!

مزه آخرین بستنی را که با هم خوردیم هیچ وقت فراموش نمی کنم! بالاخره خریدیم! شمعدان هایی با پایه ی سیلور و حباب شیشه ای! هم سبک شد هم زیبا! توی چمدان هم جا می شود برای روز هجرت! برای آن گلدان قشنگ که اولین هدیه مان بود هم بهترین جا را در نظر گرفته ام: میان دو لاله سیلور مقابل آینه! وقتی رفتند آنجایی که باید باشند، عکس دسته جمعی شان را برایت می فرستم! حتما خوشت می آید، مطمئنم! و گرنه اینقدر عاشقت نبودم!

خواستم اینها را در ایمیلی برایت بنویسم اما بعد با خودم گفتم این غمی شخصی نیست، غمی است به وسعت دنیای دوستی هایم، می دانم حداقل 90 درصد آدمهایی که این را می خوانند حداقل یک بار در زندگیشان این درد را عمیقا احساس کرده اند و حتی بیش از یک بار! مثل خود من که برای چندمین بار است که این غم پر از حسرت را تجربه میکنم: آذین، مهتاب، مریمی، شهرام ... و حالا تو، سمیرای همدلم!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 1:21  توسط راحله  | 


«آبی آسمانی یادت به خیر باد»

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 11:27  توسط راحله  | 

خانه ام ابری است

یکسره روی زمین ابری است با آن

 از فراز گردنه، خرد و خراب و مست

باد می پیچد

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من

 آی نی زن، که تو را آوای نی برده است دور از ره کجایی؟

خانه ام ابری ست اما

ابر بارانش گرفته است.

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،

من به روی آفتابم

می برم در ساحت دریا نظاره.

و همه دنیا خراب خرد از باد است،

و به ره ، نی زن که دایم می نوازد نی، در این دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش.

نیما یوشیج-1331

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 15:56  توسط راحله  | 

من دلم سخت گرفته است

از اين ميهمان خانه يِ مهمان كُشِ روزش تاريك كه به جان هم

نشناخته انداخته است.

چند تن خواب آلود

چند تن ناهموار

چند تن ناهشيار

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 10:49  توسط راحله  | 

دیروز داشتیم به این فکر می کردیم که بهترین دوستانمون تک تک از پیشمون می رن و فقط یه همت بلنده که می تونه ما رو باز هم به هم برسونه! شایدم فقط دست خدا!

ما چقدر همدیگه رو دوست داشتیم وقتی تقریبا هر روز همدیگه رو می دیدیم و حالا چقدر که فقط گاهی صدای روح هم رو٬ تو نامه ها میشنویم؟!! خیلی زیاد و حالا زیاد یا زیاد و حالا خیلی زیاد؟!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 12:55  توسط راحله  | 

آني دلم هواي نوشتن كرد! اين روزها خيلي خيلي كمتر مي خوانم و به همين خاطر هم كمتر هوس نوشتن مي كنم! جبر زمانه است ديگر. كاريش نمي توانم بكنم! خودم را محكوم به نخواندن كرده ام. حتي پروكسي كامپيوتر را هم پاك مي كنم و... و... و...

نمي آيد!!!! كلمه ها براي شكل گرفتن مفاهيم توي ذهنم جفت و جور نمي شوند! نمي توانم حسم را روي واژه ها سوار كنم! مي نويسم و پاك مي كنم. مي نويسم و پاك مي كنم. مي نويسم و پاك مي كنم!

چشم هام پر از خواب شده است. فايل ها را جمع و جور مي كنم تا زودتر سرم را به بالش مبارك برسانم.


پ.ن: دوستان قديمي! بهار پر بارونتون مبارك باشه!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 19:3  توسط راحله  | 


همانا خداوند آمرزنده مهربان است.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 10:16  توسط راحله  | 

بوی مریم فضای اتاق را پر کرده است! شنیدن حضور خلوت انس٬ دلشوره ام را پر از بغض می کند!

 کاش خدا را آنقدر می خواندم تا همچون سوگوشی ها٬ مرا روی زلالی آب ها به رقص در می آورد!

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11:25  توسط راحله  | 

آواره شدیم در این دنیای مجازی!!!

 سناتور جان این ورد پرس چه می گوید؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 9:17  توسط راحله  | 

همه جا ساکته و فقط صدای هایده میاد که داره میخونه:

 "مثل بارون اگه نباری

خبر از حال من نداری...

گل سنگم گل سنگم...

همه آهم همه دردم

مثل توفان پر گردم..."

چند روزه که بلندترین صدایی که اینجا به گوش می رسه٬ صدای هایده س! این صدا پر از یه عالمه آدمه! پر از یه عمر خاطره مشترک!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 11:40  توسط راحله  | 


چقدر دلم هوای حیاط پشتی رو کرده، یه چیزی تو گلوم گیر کرده که انگاری با هیچی پایین نمیره.نمی دونم چرا این بار حالم هیچ قصد خوب شدن نداره...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 22:9  توسط فاطمه  | 


شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل        کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 15:46  توسط راحله  | 


این روزا شبیه نویسنده‌ای شدم که یه داستانی رو شروع کرده به نوشتن و این قدر غرقش شده که فراموش کرده اینا همه یه قصه‌ان! همش دلخور می‌شه از نقش‌هایی که شخصیت‌های داستان، دارن بازی می‌کنن و ناراحته از سرانجام این داستان... غافل از اینکه خودش با دستای خودش اونا رو پرورش داده!

---

این روزا خیلی دلم می‌خواد حرف بزنم، ولی برعکس همیشه دلم می‌خواد اون آدم یه غریبه باشه... اینگاری که دوست دارم حرف­هایی رو که خودم باید به خودم بزنم رو از زبون یه نفر دیگه بشنوم!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 19:19  توسط فاطمه  | 

دارم هي پا به پاي نرفتن صبوري مي كنم
صبوري مي كنم تا تمام كلمات عاقل شوند
صبوري مي كنم تا ترنم نام تو در ترانه كامل تر شود
صبوري مي كنم تا طلوع تبسم...

نامه ها- سيد علي صالحي
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 10:15  توسط راحله  | 

اين روزها كارم شده نظم دادن، ساده نوشتن، طبقه­ بندي شده نوشتن، دقيق نوشتن، شفاف نوشتن، گزيده نوشتن، آدم شير فهم كن نوشتن، همه چيز را نوشتن،حتي... محترمانه نوشتن(دكتر جان معتقد است كه اگر هم داد نزنم سر خواننده كه "به شكل فلان دقت كنيد" خودش مي­فهمد كه اگر دقت نكند هيچي دستگيرش نمي­شود!!!)! يك كلام... داكيومنت كردن! و بعد… بقيه سربالايي و ... ركاب زدن!

 

پ.ن. كاش يكي هم پيدا بشود كه اين ذهن آشفته من را داكيومنت كند؟؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:19  توسط راحله  | 

كسي خبر دارد آن شوهر ما كه 10 تا زن گرفت سرمان بعدش انداخت رفت بلاد كفر پي عشق و حالش، هنوز زنده است يا نه؟ بعد يك عمر سوگلي بودن، حالا ديگر جوابمان را نمي دهد!

بي معرفت! غصه دارد دلم را مي تركاند! لااقل دستي به اين كيبورد ببر، بفهمم زنده اي!


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 16:37  توسط راحله  | 

 داشتم وبلاگ یکی رو می خوندم یهو یاد یکی از همکلاسی های قدیمی مون افتادم!

"پنتاگون"!!!

خلاقیت مریم بود این اسم یا طلوع؟!! یادم نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 12:21  توسط راحله  | 

...

دست ها می سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می پایم

که به در کس آید

در و دیوار به هم ریخته شان

بر سرم می شکند...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:9  توسط راحله  | 

 

گفت که سرمست نئی٬ رو که از این دست نئی        رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 17:30  توسط راحله  | 

بی صبرانه منتظرم ساعت ۶ و نیم بشود و از این سایت خفقان آور بزنم بیرون! ساعت کامپیوتر ۶:۱۵ است ساعت مچی ام ۶:۲۳ و ساعت موبایلم۶:۳۴!!!

از صبح کله سحر اینجا نشسته ام و فقط ۲ صفحه ناقابل توی ورد نوشته ام به عنوان گزارش کار!!! اینترنت تا ظهر قطع بود! تمام بدنم درد می کرد به خاطر ترک اجباری اینترنت و ترک اختیاری کتاب!!!

تا دلت بخواهد ذهنم به هم ریخته! بد جور دلش می خواهد به خواب برود٬یک خواب خیلی خیلی طولانی!

تصمیم گرفته ام بنویسم شاید این درد درمان شود! هر جا که شده٬ اینجا یا روی کاغذ یا ... هر جا که شده باید بنویسم شاید این ذهن به هم ریخته سر و سامان یابد! بد دردیست این ذهن گیجه!

**

به ساعت موبایلم موقع رفتن شده!  با دوستی قرار دارم که به زودی مادر می شود!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 18:15  توسط راحله  | 

 

 بر سر آنم که گر ز دست برآید                   دست به کاری زنم که غصه سر آید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 17:5  توسط راحله  | 

با بهانه کوچکی شاد می شیم و با بهانه کوچک دیگر، غمگین...
به نظرت، این نشونه خوبیه یا بد؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 14:31  توسط فاطمه  | 


این که احساس کنی آدم های دوروبرت موقتین، باعث می شه بهشون دل نبندی...
این که احساس کنی محل زندگیت موقتیه، باعث می شه بهش دل نبندی...
این که احساس کنی کاری که داری انجام می دی موقتیه، باعث می شه بهش دل نبندی...

نتیجه همه این دل نبستن ها هم باعث می شه که دیگه دست و دلت به هیچ کاری نره...
نتیجه همه این دل نبستن ها باعث می شه که یه حسی، به اسم حس تعلق، درونت نابود بشه...
نتیجه همه این دل نبستن ها باعث می شه که یه جایی که نه از مکانش خبر داری و نه از زمانش، معلق بمونی...





+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:39  توسط فاطمه  | 

 

بد جور دلم گرفته بود... اومدم وبلاگ گردي٬ با اينكه خيلي وقته كسي چيزي ننوشته ولي من همچنان مصرانه هر روز دنبال دو خط حرف جديد مي گردم! کلی کیف کردم! چند تا پست جدید!!!

                                                                

                                                           **** ********

 

این روزا زندگیم شده برنامه نویسی! از صبح علی الطلوع تا... به نظرم یکی از لذت های کشف نشده زندگی آدما همین کاره و خیلیا تا آخر عمر ازش بی نسیبن! ذهن آدم پر از نظم می شه! همه چی فرموله و تر و تمیز!

واقعا لذت بخشه وقتی به روباتتون می گین چه جوری فکر کنه ...و بعد توی دنیای مجازیش دقیقا همون راهی رو برای رسیدن به هدفش انتخاب میکنه که هر موجود متفکر انتخاب می کنه!!

 

بعد از نزدیک به یک سال خوندن و کار کردن دکتر جان معتقده که پیشرفت کارم خوب بوده و ۱۰ تا ۱۵ درصد تز انجام شده!!!!! تحقیقی به عظمت یه پروژه دکتری رفته تو پاچه مبارکم... والسلام!

                                                                

                                                        ***************

 

 

رفتم چند تا کتاب جدید خریدم: خشم و هیاهوی فاکنر٬ ۱۹۸۴ اورول٬ همنوایی شبانه ارکستر چوبهای رضا قاسمی و... محشره این بازارچه کتاب روبروی سینما بهمن!

 

برای دومین بار "گل سرخی برای امیلی" فاکنر رو خوندم! بازم توش حس ترحم بود٬ درست عین بار قبل که ۳-۴ سال پیش بود٬ با اون جمله تکرار شونده "بیچاره امیلی". حدس میزنم خیلیا خونده باشنش! از اون داستانایی بود که جلسه های کتاب خوانی مرکز مطالعات معرفی می کرد.

 

مدتیه تو کتابا دیگه دنبال حرف و اندیشه نمی گردم! فقط از خوندنشون لذت می برم! سعی می کنم دنیاشونو حس کنم! نمی دونم چند بار "رویای تبت" فریبا وفی رو خونده م! هر از گاهی از رو قفسه کتابا ورش می دارم٬ بازش میکنم و از یه جایی شروع می کنم به خوندن! هر بارم آخرش کلی سوال بی جواب دارم!

 

وارد پنجمین ماه خوندن دنیای سوفی شدم! انگار که سر کلاس فلسفه نشستی و ... اسمش روشه دیگه: دنیای سوفی٬ داستانی درباره تاریخ فلسفه!

 

این صف کتابای خوندنی انگار هیچ وقت به تهش نمی رسه! چقدر کیف داشت اون موقعا که تو خوابگاه یه کتاب دست همه می چرخید و اون همه نقد و بررسی میشد! وانهاده سیمون دوبوار رو قبل از خوندن٬ حفظ بودم بس که حرفش بود!!

 

                                                        *****************

کاش یکی دستمو بگیره و آروم آروم منو بکشه توی دنیای واقعیه واقعیه واقعی!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 19:45  توسط راحله  | 


فكر مي‌كني لزومي داشته باشه كه آدم اولويت‌هاي زندگيشو برا همه توضيح بده؟
پس چرا بعضي از اين آدم‌هاي ... اين انتظارو دارن؟!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 18:22  توسط فاطمه  | 

 

با نیم میلیون تومن که ریخته باشن به حسابتون٬ حالشو ببرین٬ چیکار میکنین؟!!

پ.ن: یه بنده خدایی کمک خواسته!!!! مردم پول خرج کردن هم بلد نیستن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 15:12  توسط راحله  | 

سوزدم این آتش بیدادگر بنیان .....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:33  توسط سحر  | 

 

دست روی دلم گذاشته یا نذاشته... خون خون است!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 15:33  توسط راحله  |